مامانم بیماره یه بیماره روانی واقعی تا جوون بود از دزدی و هم خوابی با هر کی فکر کنید داشته تا هزار کار دیگه
الانم که سنی ازش گذشته و 40و خورده ای سن داره و در استانه 50سالگیه کارش شده بازی با روان من و خواهر برادرم فقط فوش میده فوشای فوق العاده زشت سر کوچیک ترین مسائل دعوا راه میندازه بعد تخت خواب میاره میخوابه یا شروع میکنه به عربده کشیدن اینقدر جیغ زده جیغ زده جیغای وحشتناک نمیتونم توصیف کنم تو مغزم صداش همیشه هست خسته شدم واقعا دیوونه شدم بابام نمیبردش پیش روانپزشک البته ی دوره ای میرفت الانم قرص میخوره ولی نمیبره بستریش کنه من خسته ام از جیغ دعوا فوش تحقیر. خودمو بکشم یا این هرزه ی کثافتو اگه بکشمش با چاقو همه ی خانواده رو نجات دادم
در حق ما مادری نکرده جز اینکه مارو ب دنیا اوردهخیلی روانم خسته اس خیلی حالم بده از خدا گله دارم بابت خلق همچین موجودی.. چرا باید نصیب ما باشه
چرا خاله های من اینقد زن های پاک و درست و حسابی ان بچه هاشونو نوه هاشونو با عشق و ارامش بزرگ کردن اما ما هر روز تو رنج و عذابیم اگه خفه اش کنم یا با چاقو بکشمش و برم اعتراف کنم اعدام میشم ولی خانواده ام بقیه عمرشونو ب راحتی زندگی میکنن