تو روستا یه خونه ویلایی داشتم پر درخت با یه صحن بزرگ جلوی خونه ک تو باغچه پز گل بود و حاج آقا کنارم با عینک ته استکانی و عصاش کنارش تیکه به دیوار،داشت چای هورت میکشید و منم تپل و مو فرفری بودم یا موهای سفید ک تازه روش جنا گذاشتم با یع عینک بزرگ ک نصف صورتم رو پوشونده رو اجاق گازم آبگوشت گذاشته بودم از اونا که هر کی میخوره ازش تعریف میکنه سبزی تازه شسته باشم و دوغ محلی اماده کرده باشم و مرغام جلو لونشون مشغول بازی باشن. با حاجی منتظر نوه هامون باشیم ک قرار بوده این آخر هقته با باباماماناشون بیان روستا بهمون سر بزنن 🤭🤭 یه چادر گل گل عم به کمرم بستم با یه تسبیح قدیمی تن تن صلوات میفرستم و چایی دم میکنم حیاطم تازه آب پاشی کردم بوی گِل همه جا رو پر کرده 🤗🤗
ولی چ کنم یه جوون ۲۵ ساله ناامید و خستم ک هر روز یه مشکلی براش پیش میاد و استرس همه چیو داره به دوش میکشه و داره زیر بار زندگی دو تیکه میشه 🥲🤔 خدایا شکرت