۵ ساله ازدواج کردیم هزار بار دعوامون شده تا حالا نزاشتیم کسی بفهمه و زیادم کشش ندادیم بیشتر از یکی دو روزم قهر نمیموندیم الان با شوهرم یه ماه سر چیزای الکی هی مدام دعوامون میشد و بحث بالا میگرفت که دیگه مادر پدرش ناخواسته فهمیدن شوهرمم چون اونا فهمیدن هربار که دعوامون میشه اسم طلاق و میاره یه مدت خیلی تو سر و کله ی هم زدیم هی میگفت دیگه نمیخوامت و جمع کن برو بعد از اون خوب شدیم دیگه هی کوتاه اومدم چیزی نگفتم اخلاق شوهرمم خوب شد دعواها تموم شد
تا دو سه روز پیش تو اتاق دراز کشیده بود رو تخت پسرمونم خواب بود اروم رفتم تو اتاق که بغلش کنم تو اینستا بود داشت کلیپ نگاه میکرد رفتم بغلش گفتم چیکار میکنی کلیپ رو نشون داد گفت دارم کلیپ میبینم گفت چیشد یهو اومدی منم همینجوری بی منظور برگشتم گفتم اومدم ببینم چی نگاه میکنی و از اتاق رفتم بیرون بعد از اون تا الان دیگه باهام حرف نزده و دیشب سرکار بود کلی پیام داد که اره تو اروم میای که منو چک کنی فکر میکنی دوست دختر دارم و جمع کن برو خونه مامانت دیگه نمیخوام این زندگی و بچه رو هم ازت میگیرم و کلی از این حرفا منم هیچی نگفتم با خونسردی جواب دادم و خودمو نباختم که بدتر کنه ولی خیلی دلم شکست اینقدر گریه کردم گفت اصلا روست دختر دارم خیلی زیادی زر بزنی میرم اونم میگیرم میارم ور دلت😑😔
نمیدونم چرا بعد از چند وقت دوباره الکی با یه بهونه ی کوچیک شروع کرده دیگه این سری واقعا دلم شکست من همیشه از شنیدن اسم طلاقم یه جوری میشدم بدم میومد الان از دیشب رفتم تو فکر طلاق میگم شاید واقعا دوستم نداره برم بهتره از طرفی واقعا دوستش دارم بیشترم بخاطر بچمون میگم گناه داره
به نظرتون چرا اینجوری میکنه دنبال بهونه اس؟ یا میخواد بترسونتم؟ یا واقعا ازم خسته شده؟
به نظرتون اگه برم اگه نباشم بعد یه مدت دلش واسم تنگ میشه؟
من نمیدونم این غرور چیه مردا دارن همین غرورای بیجاشونه که زندگی رو خراب میکنن