گذشت و خونشون و پس دادن رفتن شهرستان حالا خونه باباش کلا50کیلومتر راهه شوهرش میومد شهر و شب هم میرفت خونه شهرستان اینم صبح زود ساعت 7 صبح به بهونه دلتنگی و این ک حوصلم اونجا سر میره میومد رو سر من شبم میموند تا 2 الی سه روز. دوباره دوروز میرفت خونه باباش دوباره میومد
الان رفت و آمدش شده دو هفته یبار یا ماهی یبار ولی هرسری دو سه روز میمونه
بخاطر صمیمیتی ک بینمون بوده و خودشم همش میگه دلم تنگ میشه و..... چیزی نمیگم اصلا و رومم نمیشه ولی دیگه خسته شدم بخدا هیچ کاری هم کمکم نمیکنه
شوهرمم میگه بذار یچی بهشون بگم من نمیذارم میگم زشت میشیم