خسته شدم دیگه دلم نمیخواد جوونیم همینجور تو چهار دیواری تو اتاقم بگذره . . .
از زمانی ک عاشق شدم از عالم و آدم بدم اومده با یکی از دوستام که هشت سال رفیق بودم باهاش قطع ارتباط کردم.
پدر و مادرم خیلی تعصب دارن خیلی سخت گیرن ، تو عمرم هیج وقت کافه نرفتم هیچ روزی با دوستام نرفتم بیرون ،تنهایی مسافرت نرفتم . تیپ دلخواهمو نزدم ، خواستم برم باشگاه مادرم همش میگف اگ دیگ نری اندامت بهم میریزه منم منصرف شدم اصلا ثبت نام هم نکردم
از من یه آدم کم حرف ساختن تازه تک فرزندم.
مامانم ک همش مریضه خسته شدم ازش، بی اعصابه همش میخواد حرف حرفِ خودش باشه، منت میزاره سرم
فقط اجازه دارم خونه فامیل برم من از همشون بدم میاد هیچ بحث مفیدی ندارن ، اونم نمیرم ، جوریم که اگه یکی از فامیلا بمیره من خیلی خوشحال میشم روزی ک پسر عموم فوت شد روز بعدش قرمز پوشیدم، دلم نمیخواد هیچ کدومشون رو تو مراسم عقد و اینا ببینم. البته هنو کسی پیدا نشده منم به فکر ازدواج نیستم ولی با چند نفر که حرف زدم میگفتن برا دخترایی که خانوادشون اینجوره ازدواج راه حل خوبی میتونه باشه .
اما اینطور نیست من خودم دلم یه جای دیگس. و خب دارم درس میخونم رشتمم تجربیه دوسال پشت بودم
💔پدر و مادرم بی سوادن. پولی هم بهم نمیدن
فقط باهاشون غذا میخورم که همینم بزور میخورم تا زنده بمونم هیچ اشتهایی هم ندارم . میگم تف تو زندگی
چیزی ک برام مهمه پوله ک نمیدونم چطور به دسش بیارم تا از اینجا فرار کنم .