مادر شوهرم هر دفعه زنگ میزنه به بهانه های مختلف شروع میکنه ب چرت و پرت گفتن همیشه ی خدا ازم گلگی داره ۸ ساله دلمو میشکنه صدام در نمیاد امروز زنگ زده گلگی ک چرا پسرش نمیره خونش من اصلا خبر نداشتم ک نمیره حالا سرچی نمیره خدا داند ،بعد ب من میگه جادوگر خوشحال باش با جادوهات نمیاد،منم از حق نگذریم جوابشو دادمبهش گفتم همونجایی دعا گرفتم ک تو برای مادر شوهرت میگرفتی
خدا شاهده کاریش ندارم اصلا تا حالا هم ب شوهرم نگفتم برو نرو بیا نیا،فقط سر اینکه همیشه زخم زبون میزنه خودم رفت و امدمو کم کردم همیشه میرفتم خونشو تمیز میکردم مهمون داشت کمک میکردم خونه تکونی میکردم الان دیگه نمیرم
خسته شدم از حرفاش از کاراش چی کار کنم؟
با این حال باز ناراحتم ک تو عصبانیت کلی حرفای بد بهش زدم ،با اینکه اون هرچی گفت جواب دادم ققط بعد ۸ سال آمپر چسبوندم
حس عذاب وجدان دارم و از طرفی ام دلم خیلی شکسته
چون واقعا ادمی نیستم ک یاد بدم به همسرم
یاد بد خانوادشو بگم