من الان 6ساله با خونواده شوهرم تویه محله هستیم وبا جاریم وبرادرشوهرم تویه ساختمون،من وبرادرشوهرم از اول میونمون باهم بد بود طوریکه سلام میدادم جواب نمیداد منم دیگ بعد یه مدت ندادم،تا با شوهرم دعوام میش میگه طلاقشو بده،یا همش دنبال نقطه ضعفه ازمن،زنش کلی زبون باز وخبرچینه ورابطش با همه خونواده شوهرم خوبه غیرازمن،ونمیدونم چرا ولی همیشه سریع موضوعی باخواهرشوهرام یا جاریام قهرم وشوهرم همش ازچشم من میبینه،اون روز با دختر خواهر شوهرم سر پسرم حرفم شد مامانشم قهرکرد،
حالا بگذریم
اون روز جاریم بهم گفت بچه هاتون ازصب ولکردی کوچه و...منم حرصم دراومد گفتم الان اومدن و...دعوامون شد
دخترش 9سالشه هرسری مامانش باهام قهربودنی اونم تیکه میپرونه واخم میکنه و با بچه هام بازی نمیکنه.
امروز پسرم داشت تو کوچه بازی میکرد،دوستش توپشو زد به دراونا،اونم بدون اینکه مطمئن بشه کارپسر منم باهاش کلی دعواکرد،
پسرم چیزی نمیگفت فقط گفت چرا قضاوت میکنه پسرم 8سالشه،منم حرصم دراومد گفتم ایندفعه زن عمو هرچی گفت جوابشو بده،چرا دختراون جواب منو میده توهم بده.
یکم بعد توخونه بودم دیدم برادرشوهرم ارپنجره تو کوچه دادمیزنه متین خفت میکنم ایندفعه توپت بخوره در وما ،وبه حرف اون مادر دیوونه وسفنگت ,(کسی که عقل نداره)گوش نکن وهمینجورفریادمیزدانگارمن پسرم و یاد دادم تو پو بزنه،منم جام میخکوب شده بودم الان نمیدونم باید چیکارکنم؟گاهی با خودم میگم یعنی من انقد بدم،؟حالم بده الان دوساعته دارم گریه میکنم،