یه پسر بود سر کوچه مون مکانیکی داشت
خیلی خوشگله خیلی همیشه به دوستام یه چند ماهی بود میگفتم کراشمه
شنبه با دوستم بیرون بودم افتادن دنبال مون دیگه کلی تایم پشت سرمون بودن من تا حالا به کسی شماره نداده بودم ولی دیدم اون پسرس گفتم خدایا حالا چیکار کنم
رفتم شماره رو دادم
سه روز قربونش صدقه نموند نره چرا پرت زر زدن
همش میگفتم قصدم ازدواج ازت خیلی خوشم اومده اینا
دوبار تو سه روز همو دیدم یه بار گفت باید برام غذا درست کنی ببینم زن آینده ام دیتپخش چه طوره دسشو دارز کرد دست بده من ندادم چون نامحرمه
بعد اونم گفت بهت افتخار میکنم که آنقدر دختر خوبیه روز دوم رفتم قابلمه رو ازش گرفتم یه شربتم براش درست کردم بردم اونم برام خوراکی خریده بود
بعد تو همون روز رفیقاش همش میبرد خونه خودشون بهم میگفت رفیقم نمیزاره بخوابم تا صبح حرف میزنه
بعد گفت این رفیقم تو روز سخت زندگیم بهم ماشینش داد هر چی بخواد منم نمیتونم بهش نه بگم
بعد خالصه بگم که رفیقش گفت بود که منو میخواد
اونم شماره مو داد به رفیقش آخرین جمله ایم که برام فرستاد بلاکم کرد گفت من آدم بدی نیستم شرمندتم دوست دختر دارم درحالی که من همون اول ازش پرسیدم گفت ندارم
منم گوشی مو دو روز خاموش کردم از بس ترسیدم