من دیشب ۳ تا خواب بد رو با هم دیدم
اولی: داشتیم شام پنیر میخوردیم بعد من متوجه مار در ظرف پنیر شدم به اطرافیان گفتم که تو ظرف مار هست مادرم جواب داد من گزاشتم الان از خواب بیدار شده بعد مار به من خیره شد و اومد دنبالم و پرید روی استین لباسم داشت مثله زالو استینم رو میخورد مادرم جداش کرد
دوم:تو یک مکانی که مثل خونه بزرگ بود بودم تمام خانواده یعنی ۵۰ نفر شاید اونجا بودن بعد یک کاغذ تو جیبم بود آوردمش بیرون دیدم نوشته کار های آینده بعد اون روز میگذشت هر کاری میکردم اینکار های نوشته شده رو انجام میدادم
سوم:یک نانوایی بود اش نظری میداد اومدیم من و برادرم بگیریم دوتا ظرف مونده بود دو تاشو بردیم یه پیرزن با هامون دعوا کرد منم جوابش دادم و اونم قانع شد