تخم شربتی های وَرَم کرده و خاکشیر در غلظتِ بیدمشک، توی لیوان بزرگِ سرد بالا و پایین می روند و روی شیشهی ناصیغلیِ لیوان عرق کرده است.
آخرین فصل کتابم را می خوانم زیر نورِ کهربایی چراغ مطالعهی مورد علاقه ام.
در عجیبترین روز تابستانِ ۱۴۰۲
تابستانی که سخت دلتنگ پاییز است.
آشفته و شوریده گاهی از آسمان چند قطره باران می بارد و بادِ دیوانه، دختان، با برگهای جوان را به این سو و آن سو می کوباند.
اینجا، الان، تهران، هوا و زمین و زمان، بدجوری آشفتگی میکنند.
پی نوشت ۱: چه هوایی شده وسط تابستون. باد و کمی بارون و ابرهای تیره توی آسمون ... دوسش دارم این وضعو 😍
پی نوشت ۲: یک روز باید در مورد چراغ مطالعهی مورد علاقم بنویسم اینجا.