راستش فقط دنبال جایی بودم که خودمو کمی سبک تر کنم ... خواهر من ۱۲ سالشه و خب ازمون تیزهوشان رو قبول نشد متاسفانه حالا به هر دلیلی .. مادر من ( اگه بشه بهش مادر گفت ) هرچی که میتونست رو به این بچه گفت .. و این بچه اینقدر گریه کرد که واقعو جونی بزاش نموند و تا اروم میشه دوباره اون زن میره یه چیزی بهش می گه و باز شروع میشه .. این زن واقعا عصبی و روانیه
من مهدکودکی بودم .. کاملا و با جزییات یادمه این زن خواهرمو باردار بود .. رفت روی ایپن اشپزخونه و خودشو انداخت .. بهش گفتم ابنطوری بچه ات میمیره و اون گفت قصدمم همینه .. متاسفانه من یه چیزایی رو از این زن و مرد روانی یادمه که نتیجه اش عصبی بودن و افسرده بودنِ منه .. و اون مرد که فقط براش این مهمه یه تیکه پارچه روی سرت باشه و بعد دیگه همچی خوبه و هیچ مشکلی وجود نداره
من ۲۰ سال تنفر رو از این زن و مرد توی قلبم دارم و هیچجوری نمیتونم ببخشمشون و الان هم دارن همون بلایی رو که سر من اوردن سر همین بچه میارن و من قلبم داره میترکه چون نمیتونم کاری کنم
گفتنی ها زیاده .. خیلی زیاد
ولی واقعا ازتون خواهش میکنم وقتی نمیتونید دو کلمه با بچه اتون حرف بزنید .. بغلش کنید ( کاری که این زن و مرد هیچوقتتتت انجام ندادن .. اونا حتی هیچ محبت کلامی هم نسبت به ما نداشتن ) بچه دار نشید .. بچه فقط به شیرینی و ناز بودن دوران نوزادی و بچگیش نیست .