از وقتی حس کردم برادر شوهرم داره خیانت میکنه
زیاد بهش محل نمیدم چون از چشم افتاده
اونم طرز برخورد منو دیده بی محلی میکنه
حالا مادرشوهرم عمل کرده بود رفتم براش سوپ درست کردم انقدر خوشمزه شده بود که حد نداشت حتی بچه هاش انقدر خوردن مادرشوهرم تعریف میکرد
حالا برادرشوهرم اومده سوپ میخوره بعد میگه اح اح بوی زهم میده (حالا تا ته خورده ها) منم گفتم چیزی ته بشقابت موند مگه؟
برگشته میگه من حالم بهم میخوره الان این چیزارو بخورم
بعد زنش عین چی خورده هاا سوپ رو... ولی هی پوزخند میزد شوهرش اینارو میگفت
منم چن بار گفتم آخه ته بشقابت چیزی موند واس همون میگی
بنظرت با این آدم ابله چیکار کنم
من واقعا خوشمزه پخته بودم همشون رو چششون گذاشتن این اعصاب منو بهم ریخت
(همسرمم نبود)