دو سال پیشو یادم میاد.
صبح از خواب پا میشدم. زنگ میزدم به دوستم. میرفتم در خونشون تا ایستگاه مترو پیاده میرفتیم.
بوی بهار نارنج میپیچید تو سرم.
تموم راه میگفتیم و میخندیدیم.
تموم سی دقیقه راهو میرفتیم که به آش فروشی برسیم.
نسیم خنک میخورد بهمون.
میرفتیم کوچه ۴۸ شیراز کنار جوی آب مینشستیم آشمونو میخوردیم.
خدایا چه کیفی میکردیم. چقدر بی دغدغه بودیم.
آقاجون مرد خونه شیرازم فروختن.
ازدواج کردم اومدم یه شهر دیگه.
هوا داغه.
دیگه خبری از بوی آب و آش و بهار نارنج نیست.
دلم میخواد چشمامو صبح باز کنم پرده های اتاقمو تو شیراز ببینم که باد داره تکونشون میده
ولی دیگه خونه ای نیست