مادرم دوستت دارم
حالا که مادر دو فرزندم میفهممت حالا که از خستگی وسط اتاق دراز کشیدم و تازه بچه ها خوابیدن و من چقدر احساس خستگی میکنم یادم افتاد که تو چطور آنقدر صبور بودی یا شاید من کم تحمل یا تو خیلی مهربان یا من کم طاقت یا تو بسیار دلسوز یا من بسیار خشن و خودخواه فقط این را میدانم که در من تویی نهفته است که بسیار دوستش میدارم شاید یکروز شبیه تو بشوم شادی را هدیه دهم مهربانی ببخشم
یادم میاد وقتی که تقریبا 6/یا 7ساله بودم چطور صبحا که از خواب بیدار میشدیم با خواهر بزرگتر (۴سال)از خودم تو نبودی، اما از اون کتری رو اجاق که چای در حال دم کشیدن بود میفهمیدم که الان هاست که پیدایت بشود از زیر پتو بیرون نمیامدم وقتی متوجه میشدم که اومدی میرفتم صورتم را میشستم میگفتم مامان یخخخخخ زدم زود بغلم میکردی ی پتو میانداختی روم و کنار بخاری مینشاندی ی چای میریختی با یک نان بربری که روی بخاری گرم شده بود و کمی پنیر تبریز لایش واااااای که دنیا تا دنیاست دیگر هیچ نان و پنیری آن طعم را نخواهد داشت