امروز صبح مثل هر روز با حال بد ودرد زیاد از خواب بیدار شدم
گوشیم زنگ خورد یه خانم خیلی مودب سلام و احوالپرسی کرد و خودش رو معرفی کرد
گفت امسال یه موسسه زدیم و دوست داریم با ما همکاری کنید
بهم گفت از بس تعریف شما رو از خانواده های دانش آموزان تون شنیدیم مشتاق شدیم با ما کار کنید
منم یه بهانه الکی آوردم و عذرخواهی کردم گفتم نمیتونم
اون خانم هم پذیرفت و گفت اونقدر از خوبی ها و دلسوزی های شما گفتن که همین شنیدن صداتون هم برامون باعث افتخاره
اونقدر حالم خوب شد که با اینکه درد داشتم ولی برام مهم نبود
وقتی چندوقت پیش تو یکی از پوسترهای شهرم عکس دوستم یاسمن رو دیدم که یکی از دکترهای نمونه شهرم شده
با اینکه با دیدن عکسش حس دلتنگی شدید پیدا کردم ولی خب به یاسمن حسودیم شد خداروشکر که منم تونستم تو شغل خودم موفق باشم
بعد از تماس این خانوم همش با خودم حرف میزدم
میگفتم ببین هنوزم یه بهانه برای زندگی کردن داری
همین که خانواده دانش آموزات با مامانت برخورد میکنن و به مامانت به خاطر داشتن تو تبریک میگن
همین که خاله محمد به بابات میگه ممنونیم بخاطر تربیت همچین دختری
وقتی که یکی از کارمندهای دانشگاهت به بابات گفته همه دانشگاه یه طرف دختر شما از حیا و نجابت یک طرف
وقتی مامان بابای محمد به مامانت میگن دستت دردنکنه که همچین دختری بزرگ کردی
یعنی درسته بیماری درسته بچه دار نمیشی ولی هنوز هم ویژگی هایی تو وجودت هست که تو بخاطرش زنده بمونی
پس توروخدا اینقدر فکر مرگ نباش اینقدر فکر خودکشی نباش
ولی هیچکدوم از حرفهام روم تاثیر نذاشت و هنوز حالم بده
الان تو حیاط نشستم و دارم به صدای اذان گوش میدم
خدایا به این لحظات استجابت دعا قسمت میدم هیچکدوم از بنده گانت رو به حال خودشون رها نکن
خدایا خواهش میکنم من هیچی فقط توروخدا به بقیه مریضها سلامتی بده
همسرِ کاربر نگاروحلما رو هم شفاش بده
این درموندگیش دلم رو آتیش میزنه😔