پسر همسایمون گفت بیا بریم بعنوان شاهد برا نمایشگاه ماشین امضا کن.رفتیم تو ی کوچه کدفتره تابلو نداشت.شک کردم.یهو گفت ببخشید دروغ گفتم برا شاهد طلاق خواستم بیای.بلند شدم زدم بیرون.ب زور خودشو مادرش گفتن خواهش کردن بیا.نشستم وسطشون خیلی حس بدی بود کاش نمیرفتم.زنش ی نگاهی کرد بهم ک حالاحالاها یادم نمیره.مشکوک بودن انگار طلاق اجباری بود.آخرشم گفت۳میلیون میریزم برات ک امضا کردی گفتم نمیخوام و دیگه هیچوقت سراغ من نیا.واقعا فاصله زندگی مشترک و طلاق چقد کوتاهه