ی کودکی گنگ ک چیزی از جذابیتاش نفهمیدم
ی نوجوونی کنترل شده ک چیزی ازش نفهمیدم
خودم و درگیر دوستیای بی حد و مز نکردم ک مثلا اسیب نبینم
ولی درگیر خانواده شدم و اتفاقا اسیب بدتری دیدم
درگیر ی سری کارای مسخره از طرف بزرگترا
ی سری چیزا ک بم ربطی نداشت ول خواسته و نالخواسته کلم و کردن توش
نهایتا این نوجوونی مبهم با اینکه گفتن مهمه مهمه گمگ و بی هدف یا با اهداف دیکته شده گذشت
بخشی از جوونیمم با افسردگی میگذره اما نمیخوام مثل قبل باشه میخوام لحظه ب لحظش و زندگی کنم
سخت و اسونش مهم نی
مهم اینه ی چیزی بجز ی حاله مه الود ازش یادم بیاد
یادم باشه ی اختیاری داشتم
تا بدونم حتی اگ قراره حسرت بخورم حسرت چ کار کرده و نکرده ایو بخورم
ول همه چی گنگه
من هیچی از خودم نمیدونم
زندگی من مبهمه
ایندمم گنگه
اینه ک بده
کاش بد باشه ول ی چیزی باشه