یک ساعتی نشسته بودم که دوباره اون ماشین پیداش شد
مرد از ماشین پیاده شد درحالیکه میخندید:
دختر خنگی؟ آدرس غلط دادی که
رویا- خودت خنگی، خنگ هم نیستم دلم خواست آدرس غلط بدم
عجب بویی میدادن
اونوقت من بوی پهن گاو میدادم
دامنمو کشیدم پایین تر که روی پاهامو بپوشونه و معلوم نشه کفش ندارم
مرد- بابا جان ما وعده داریم اگه میدونستم آدرس غلطه سر راه از یکی دیگه میپرسیدم اینجا هم که جز تو کسی نیست. اگه بلدی بیا با ما بریم نشونمون بده زشته دیر بریم.
خاک بر سرم نکنه اینا خواستگار های عمه هستن
سری تکون دادم و خواستم برم سمت ماشین
پسری که جلو نشسته بود دماغشو گرفت و پیاده شد:
اقا این سوار ماشین بشه دیگه بوش نمیره من که با این تو ماشین نمیشینم
درحالیکه دستامو مشت کرده بودم داشتم از خشم منفجر میشد از رو زمین یه مشت خاک برداشتمو پرتاب کردم سمتش لباس های خوشگلش همشون خاکی شد
رویا- ادم لباسش بو گاو بده بهتره تا شعورش بو گاو بده همینو مستقیم برید میرسید ده از اونا بپرسید.
بعدم رفتم به درخت تکیه دادم
اون اقایی که بزرگتر بود با تاسف سری برای پسر جوون تکون دادن و راه افتادن.
تا غروب سر زمین بودم و کم کم راه افتادم سمت ده
تو راه شروع کردم با خودم شعری رو که باید برای فردا حفظ میکردیم خوندن.
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خَرَد و مُلک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیّت خورد، گداست
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آن چنان کسی که نرنجد ز حرف راست
(پروین)