2777
2789

پارت اول

طبق عادت همیشگی شروع کردم به شمردن پله ها

۱ ۲ ۳ ۴

چرا اینقدر زیاد بودن؟

یکم ایستادم، نفس عمیقی کشیدم

۳۹ ساله بودم و در آستانه ورود به ۴۰ سالگی 

دیگه باید قبول میکردم که اون دخترک شاداب چند سال قبل نیستم

چادرمو جمع کردم و دوباره راه افتادم

رسیدم به طبقه دوم. صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. همیشه  نگاه کردن به آدم هارو دوست داشتم. اما اینجا؟! دادگاه خانواده! چهره ها یا خشمگین بودن و یا غمگین. بعضی ها لحظه شماری می‌کردند برای اتمام و از نگاه برخی التماس رو میشد فهمید برای دادن فرصتی دوباره

اما من

خالی از هر احساسی 

نه کینه، نه خشم، نه حسرت، نه غم و نه عشق

عشق برای من تنها کلمه و احساس نیست عشق جزئی از منه. من اول عشق بودم و بعد هستی پیدا کرده بودم

- خانم حقیقت، آقای فرهادی بفرمایید داخل

نگاهی به سرتاسر راهرو انداختم. نیومده بود. 

وارد شدم و نشستم. بعد از کمی انتظار برای اومدن زوج قاضی دلایلم رو برای درخواست طلاق خواست.

_ دو نفر کنار هم باید سبب آرامش هم باشن و ما نیستیم. این آزار ابدی تموم بشه برای دو نفرمون بهتره. مهریه هم میبخشم.

- دختر جان اینا که نشد دلایل طلاق درضمن اقا باید راضی باشن به طلاق

- دلایل باید چی باشن؟ کتک بزنه؟ میزنه. ضرب و شتم میکنه اما من نمیتونم برگه پزشک قانونی بگیرم چون آثارش روی جسمم معلوم نیست. شخصیت و روح منو زیر مشت و لگد های زبانش خورد میکنه. خیانت باید بکنه؟ بله میکنه اما نه با شخص دیگه ای، با نادیده گرفتن توانمندی های من، با مانع ابراز وجود کردنم به من خیانت میکنه؟ اعتیاد؟ بله داره، به تکرار کلماتی منو ضعیف جلوه میده اعتیاد داره.میدونم هیچکدوم از اینا برای شما دلیل نیست پس ادامه نمیدم.

در رو پشت سرم بستم


...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

عادت نداشتم مسیری رو که میرم دست خالی برگردم اما اینبار قانون مجبورم کرده بود.

دستم رو سایبون چشمام کرده بودم که آفتاب به صورتم نخوره 

چهره آشنایی رو دیدم. لباس سفیدش که آستین هاش تا آرنج تا خورده بود با شلوار مشکی. موهای خرمایی و خوش فرمش رو به بالا شونه خورده بود و با ته ریشی که داشت ابهت مردونه اش رو به نمایش میذاشت. لبخندی روی لباش بود که باعث میشد دلم براش ضعف بره قدم هامو سریعتر کردم تا زودتر بهش برسم. اونم با دیدنم دست بلند کرد و به سمتم اومد.

- سلام رویای زیبای من

-سلام دورت بگردم تو چرا اومدی تو این گرما؟

- میدونستم ماشین نیاوردی گفتم بیام باهم بریم بیرون هم یه بستنی  بزنیم هوا گرمه میچسبه هم یکم باهم باشیم. 


...

درحالی که میشستیم تو ماشین گفت:

بابا نیومد؟

آرشاویر فرزند ارشد من و تک پسرم بود. پسری که تنها ۱۴ سال با مادرش اختلاف سنی داشت و بیشتر همدم و همرازم بود دوست و رفیقم بود تا پسرم. دانشجوی دکتری رشته حقوق بود. قد بلند و خوشتیپ.

- نه نیومد

با لبخند شیرینش : دوست داره ها خانم دکتر.

دوست داشتن و خانم دکتر هر دو واژه هایی بودن که قریب به ۲۰ سال براشون تلاش کرده بودم یکی رو به دست آورده بودم و زورم به یکی دیگه نرسیده بود. نمیدونم شاید اونقدر که لایق عشق دوست داشتن باشه تلاش نکرده بودم

مرداد ماه بود و خورشید در گرم کردن هوا هیچ کوتاهی نمیکرد 

من_ صدبار گفتم روکش ماشین رو چرم نزن توی تابستون انگار توی کوره نشستیم

آرشاویر- چقدر من بدم اخه. اخم نکن حالا

من- مگه این آفتاب میذاره

درحالیکه عینک آفتابیم رو از کیفم در میاوردم: از دختر ها خبر داری؟

- دیروز باهاشون صحبت کردم آرشیدا صبح تا شب کتابخونه است رو پایان نامش کار میکنه. آرنیکا هم یا با دوست هاش بیرونه یا خونه. حالا چرا جواب تلفن اون بنده خداها رو نمیدی؟

(آرشیدا ۲۳ ساله بود و سال آخر ارشد مهندسی کامپیوتر، آرنیکا ۱۹ ساله من هم سال اول دندانپزشکی رو پشت سر گذاشته بود)

من- خسته ام دلم میخواد یه مدت خودت باشمو خودم.

- یعنی الان من اضافی ام؟

- تو اضافه بودنت هم قشنگه

درحالیکه از گوشه چشم نگام میکرد لبخند نشست رو لباش، چهره مردونش هیچ تفاوتی با چهره پدرش نداشت. نگاه کردن به اون منو میبرد به ۲۶ سال قبل روز هایی که پدرش درست در همین سن و سال ها بود

...

-رویا رویااااااا مهمون داریما کجایی

- خو مهمون به من چه هی رویا رویا. یه دفتر ندارم مدادم تموم شده فردا اگه رفتم مدرسه اون نوه بیریخت کدخدا هر هر بهم خندید میام همه ظرف گل قرمز هاتو میشکونم اونوقت میفهمی

مامان- تو غلط میکنی پدرسگ پاشو پاشو جمع کن اینارو . مقش دارم مقش دارم . مگه من کتاب بلدم که دارم زندگی میکنم؟

رویا- اره جون خودت چقدرم زندگی میکنی تازه به آقام هم میگم بش گفتی سگ

اومد جارو پرت کنه سمتم که پا برهنه از اتاق زدم بیرون و فرار کردم سمت در

قرار بود امروز برای عمم خواستگار بیاد

اون میخواست شوهر کنه من باید خرحمالیشو میکردم

از در خونه کدخدا که رد میشدم یه لگد محکم زدم به درشونو در رفتم

نوش فکر میکرد خیلی مغز داره بیان جا منو اونو عوض کنن ببینم باز میتونه بگه من خیلی میفهمم

صبح باید پاشم طویله تمیز کنم

ظهر ظرف هارو بشورم

بچه کوچیکارو نگه دارم

عصرم تا غروب برم سر زمین

یه دفترم ندارم

مدادمم شکسته

بعد برم اون با اون قیافش به من هر هر بخنده

با خودم غر میزدم و راه میرفتم

رسیدم سر زمین تازه یادم افتاد کفش ندارم

همونجور نشستم سر زمین که عباس رو دیدم

عباس - په چته دوباره رویا؟ قیافت شده عین مرغی که تخم میذاره

رویا- تو هم دفتر نداشتی مدادتم شکسته بود همینجوری بودی

عباس درحالی که میخندید: خوش بحالت یعنی تو یه مداد داری که شکسته است من اونم ندارم

نگاش کردم من خندم گرفت و دوتایی زدیم زیر خنده

عباس سال سومی بود که داشت کلاس پنجم رو میخوند و امسال همکلاسی من بود

اصلا خنگ نبود آمار همه گوسفند های ده رو داشت

مال کی چه رنگیه

کدش چنده

کی چند تا داره 

چند تا فروخته

ولی خب کارش زیاد بود

درس معنی نداشت واسش

همین که یه لقمه نونی در بیاره براش بس بود

مدرسه هم به عشق اقا معلم میرفت

یعنی هممون به عشق اقا معلم میرفتیم

حتی اون نوه زشت کدخدا

...

عباس- رویا درس واسه چیته میخونی؟ درس واسه ماها نیست واسه نوه کدخداست که سال دیگه نفرستش شهر سال بعدش میفرستش. تازه من شنیدم میخواد خارج هم بفرستش. دیدی چندتا دفتر داره؟ من و تو باید همین گوسفندهامونو بچرونیم. تازه تو خیلی خیلی اینجا باشی یکی دو سال دیگست شوهرت میدن میری

رویا - غلط میکنن شوهرم بدن مگه دست اوناست 

عباس- اووووو میدونی چند نفر از تو زبون دار تر توی این ده بودن؟ وقتی وقتش شد سرشون انداختن پایین رفتن . تازه اونا اندازه تو قشنگ نبودن

رویا- یعنی من قشنگم؟

عباس در حالیکه سرشو انداخته بود پایین: خر نباید اینو از من بپرسی که عیبه. پسری گفتن دختری گفتن. 

درحالیکه شونه هامو بالا مینداختم: من که نمیفهمم چی میگی

در همون حال یه ماشین نزدیکمون شد و وایستاد دو تا اقا جلو نشسته بودن و سه تا خانم عقب

- اقا پسر خونه اوستا مراد کجاست؟

رویا- کدوم اوستا مراد؟

عباس آروم در گوشم گفت: اینجا که فقط یه اوستا مراد بیشتر نداریم

مرد- اوستا مراد حقیقت

رویا- هااااا او باید برید اونجا سمت راست مستقیم برید میدون و ...

عباس که با تعجب نگاه من میکرد بعد رفتنشون گفت: چرا آدرس غلط میدی بدبختا الان یه ساعت باید بچرخن

رویا- به جهنم از فکل کراواتشون خوشم نیومد 

عباس که سرتکون میداد شروع کرد جمع کردن گله 

باید برمیگشت دیگه کم کم

...

یک ساعتی نشسته بودم که دوباره اون ماشین پیداش شد

مرد از ماشین پیاده شد درحالیکه میخندید:

دختر خنگی؟ آدرس غلط دادی که 

رویا- خودت خنگی، خنگ هم نیستم دلم خواست آدرس غلط بدم

عجب بویی میدادن

اونوقت من بوی پهن گاو میدادم

دامنمو کشیدم پایین تر که روی پاهامو بپوشونه و معلوم نشه کفش ندارم

مرد- بابا جان ما وعده داریم اگه میدونستم آدرس غلطه سر راه از یکی دیگه میپرسیدم اینجا هم که جز تو کسی نیست. اگه بلدی بیا با ما بریم نشونمون بده زشته دیر بریم.

خاک بر سرم نکنه اینا خواستگار های عمه هستن

سری تکون دادم و خواستم برم سمت ماشین 

پسری که جلو نشسته بود دماغشو گرفت و پیاده شد:

اقا این سوار ماشین بشه دیگه بوش نمیره من که با این تو ماشین نمیشینم

درحالیکه دستامو مشت کرده بودم داشتم از خشم منفجر میشد از رو زمین یه مشت خاک برداشتمو پرتاب کردم سمتش لباس های خوشگلش همشون خاکی شد

رویا- ادم لباسش بو گاو بده بهتره تا شعورش بو گاو بده همینو مستقیم برید میرسید ده از اونا بپرسید.

بعدم رفتم به درخت تکیه دادم

اون اقایی که بزرگتر بود با تاسف سری برای پسر جوون تکون دادن و راه افتادن.

تا غروب سر زمین بودم و کم کم راه افتادم سمت ده

تو راه شروع کردم با خودم شعری رو که باید برای فردا حفظ میکردیم خوندن.

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خَرَد و مُلک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیّت خورد، گداست

بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آن چنان کسی که نرنجد ز حرف راست

(پروین)


...

رسدم خونه

از بیرون صدای کل کشیدن میومد

و این یعنی همه چی ختم به خیر شده بود

عمه از بعد از فوت خانم جون پیش ما بود

مامانم عاشق عمه بود 

دختر مورد علاقش بود 

چون مدرسه رو ول کرده بود

خیاطی و ملیله دوزی  و گل دوزی بلد بود

هر غذایی میگفتی میپخت

حالا هم که از اعیون براش خواستگار اومده بود

اونوقت من چی؟

سرم رو میزدی تهم رو میزدی پا کتاب بودم 

این از دید مامان( ما بهش میگفتیم ننه)  با بدبختی مساوی بود

اینکه وقتی دو نفر میان نمیتونست بگه اینو رویا دوخته اونو رویا پخته 

و این یعنی هیچکس نمیاد منو بگیره برا پسر دسته گلش

تو حیاط پاهامو شستم و آبی زدم به صورتم

عمه سه سالی از من بزرگتر و ۱۵ ساله بود مثل خواهرم بود برام

رفتم توی اتاقک کنار خونه لباسام رو عوض کردم و لچک بند محلی هم بستم

چشمای درشت عسلی داشتم که مژه های فر و بلندم سایه بونشون شده بود  صورت کوچیک با لب ها و بینی ظریف

همه نشون دهنده سن کمم بود


موهام رو کامل با لچک پوشوندم و رفتم داخل اتاق بزرگه که برای مهمون ها بود

سلام کردم و رفتم کناری نشستم

بابا_ اینم دختر بزرگ من رویا خانمه

اقایی که میانسال بود با لبخندی گفت:

بله آشنا شدیم باهم

جز اون مرد که با مهربونی نگام میکرد سه تا خانم چپ چپ نگاهم میکردن

اما از نگاه پسر جوون هیچی نمیفهمیدم

...

چند باری سرمو انداختم پایین یا با بقیه حرف زدم 

اما هر بار که سرمو بلند میکردم داشت منو نگاه میکرد

شاید از دستم عصبانی بود و میخواست تلافی کنه

عمه خیلی خوشحال بود

اقا و ننه هم همینطور

منم از خوشحالیشون خوشحال بودم

خانواده داماد قرار شد بمونن و از فردا برن خرید

وسایل نامزدی رو بخرن

عقد کنن و برن تا هر دو طرف برای عروسی آماده بشن

شب موقع خواب جامو پهن کردم کنار ننه

رویا- حالا چیشده اینا با این همه چسان فیسان اومدن دنبال عمه؟ همون شهر خودشون دختر نبود؟

ننه- تو اینارو نمیفهمی. عقلت کمه. دختر خوب و آفتاب مهتاب ندیده کم هست کی از مولود بهتر؟

رویا- هااااا خودشون تو شهر هر غلطی میخوان میکنن بعد میان سراغ دختر آفتاب مهتاب ندیده دهات ها؟ من که جاش بودم نمیرفتم

دستشو بلند کرد و محکم زد تو سرم: حالا که فعلا سراغ تو نیومدن هروقت اومدن نرو

رویا- آیییی دردم اومد . داماد باشون بود؟

ننه- خداروشکر کم عیب داشتی کورم شدی په اون پسره کی بود باشون؟

رویا- دلم برا مولود میسوزه پسره به من میگفت بو میدی چجوری میخواد از اینجا دختر بگیره. 

ننه- دلت برا خودت بسوزه اون با سر افتاده تو کندو عسل. از فردا قشنگ بشین پیشش ازش یاد بگیر چیکار کنی چیکار نکنی  . بخدا همچین روزی رو برا تو هم ارزومه.

باور نمیشد ننه اشک تو چشماش جمع شده بود. چرا باید اینقدر عروسی کردن من مهم باشه که براش گریه کنه

رویا_ ننه من دوست دارم مثل پروین باشم شعر بگم 

کلی سال بعد از اینکه مردم هم اسمم هم شعرام همه جا باشه یکی وقتی داره از کار برمیگرده خونه شعرمو زمزمه کنه. نمیگم کار شما بی ارزشه یا بده ها ولی به خدا اگه یادمون باشه دو روز پیش غذا چی پختی من یه کاری میخوام که بمونم باش . شوهر کردن هنر نیست که ننه ها؟

نگاش کردن با لبخند رو لبش خوابش برده بود

میتونستم حدس بزنم داره چه خوابی میبینی

منو تو لباس عروس :)

...

وای چرا این کار و میکنی ؟آدم تو قصه غرق میشه مثل رمان میری جلو میبنی بقیش نیست .اصلا کار خوبی نیست ر ...

اقا حلال کن دارم تایپ میکنم :)💜

میخوای برو بعدا بیابخون اگه اذیت میشی

...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108