من اومدم قم مسافرت پیش خالم امروز دوتایی بیرون بودیم
بچه ها اولش هی خودمو گول زدم که نه با من کاری نداره🤣😐😐😐 وقتی اومد نشست اصلا نگاهشم نکردم سرم تو گوشیم بود یه خورده ترسیدم البته
گفتم اصلا محل نذارم بهتره
تنها بودم رو نیمکت نشسته بودم خالم رفته بود مغازه خرید کنه
تا اینکه خالم اومد یهو دیدشو رفت دعوا اونم بلند شد رفت گفتش خب نیمکتای دیگه خاکی بود اومدم اینجا🤣🤣🤣😐😐😐
ولی من خیلییییی تو فکر فرو رفتم ک این چی میخواست بگه 😐
شما بودین نمیترسیدین؟؟ 😐