من عقد بودم خیلی مذهبی بود دو سال پیش بعد دو ماه جدا شدیم این بود که برا گدایی از محبت تو اینستا با کسی درد و دل کردم همین... دلیلش این بود باباش ناراضی بود منم خونشون میرفتم میدیم باباش اون عروسش کنارش میشونه غذا میکشه براش من محل نمیده یا ی روز من تو ماه رمضون بود پریود بود خودش رفته بود سرکار از خواب بیدار شدم صبحونه هیچی برام نیاورد مامانش یا اینکه نگفت پاشو از یخچچال چیزی بردار.. تا عصر گشنه بودم خودشم پشتم نبود... دیشب پیامش دادم بیا برگردیم از نو شروع کنیم گفت نمیتونم... گفت بابام ناراضیه کفتم خودت بخای میتونی راضی کنی... گفت نمیتونم... دوسم داری بیا باهم رابطه برقرار کنیم... جوابش ندادم بعدم گفت دوست داشتنت همبنقدره دیکه تا ساعت دو شب تو تنهایی گریه کردم