امشب خونه پدربزرگ شوهرم دعوت بودیم نذری میدادن رفته بودیم اونجا
حالا ما از صبح ساعت ۷ونیم رفتیم اونجا کلی تدارک و بسته بندی و...
ساعت ۱۱ عمه شوهرم اومد اونجا یکم کمک کرد و خلاصه من خسته شده بودم رفتم نشستم شوهرم برام یه لیوان شربت آورد رفت آشپزخونه عمه شوهرم اومده میگه شما نمیخوای کمک کنی گلم ؟به حال شمام یه وظایفی داری دیگه به جای اینکه تو چایی بدی دست شوهرت اون برات شربت آورده جای همه عوض شده والا بعد یه نگاه کرد و گفت حتماً پس فردا هم رفتین سر خونه و زندگیتون غذاهم درست میکنه نه؟
پدرشوهرمم گفت من بهش گفتم بشینه از صبح داره کمک میکنه دخترگلم خسته شده بعدشم وظیفه ای باشه به عهده دختر و پسرای حاج آقاست(پدربزرگ شوهرم) نه عروس من