من بعضی موقع ها یه چیزایی رو احساس میکنم رو یکی خیلی تمرکز داشتم و روش حساس بودم یروز که از دستش ناراحت بودم به من گفت که هر موقع خلاف میکنم تو اون روز خود به خود حالت خراب میشه راست میگفت خود به خود از دستش عصبانی میشدم و فکرای بد به ذهنم میرسید یکبار یه حس قوی تو من به وجود اومد که میتونم ذهن افراد رو بخونم اومدم رو خواهرم انجامش دادم و تونستم اینکارو بکنم اما دفعه های دیگه نتونستم تمرکز میخواد اون لحظه من کاملا حس میکردم میتونم اینکارو بکنم و تونستم یا مثلا میخواستیم بریم مسافرت نگران بودن که مشکلی پیش نیاد من خیلی مطمئن و قطعی گفتم هیچ مشکلی پیش نمیاد ازین بابت مطمئن بودم چون اوضاع اون مدت خوب نبود ولی خدا رو شکر با سلامت از مسافرت برگشتیم یا اینکه دقت کردم یکی دوبار با ذهنم رو اطرافم تاثیر میزارم مثلا من یبار از یجایی رد میشدم یه پارچه خیلی کهنه و رنگ و رو رفته زده بودن دم در مال خیلی سال پیش بود به ذهنم اومد کاشکی اینو دربیارن روز بعد باد پارچه رو یجوری داده بود بالا که تو چشم نبود تو یه جایی بودیم درمورد یه چیزی با کسی حرف میزدم که اینجا رو باید فلان کار روش انجام بشه روز بعد اومدن انجامش دادن در صورتی که هیچکدوممون درمورد اون کار با هیچ کس حرفی نزدیم یا چندوقت پیش درمورد خواهرم یه حسایی بهم دست داد رفتم درموردش حرف بزنم دیدم حس ام کاملا درسته و چیزای دیگه خواب صادقه هم زیاد دیدم برای شما پیش اومده یبار یه پیرزن چادری اومد به خوابم از آینده برام میگفت ولی فقط همین به یادم موند که یه نفر تو رو خیلی دوست داره