نمیدونم چراونصف شبی یادش افتادم
دلم گرفت گفتم با شما صحبت کنم
تصور کنید مریض شدید حالتون شدید بده و خیلی افسرده ایید بابتش
ما بچه هاش مریض افتاده بودیم یه گوشه
برگشت به من گفت خسته شدم ازتون...
اصلا کی گفت من بچه بیارم چرا همچین خریتی کردم
شما الان نبودید من چقدررر راحت بودم
پولام برام میموند
مثل دوستام میرفتم اروپا تک تک کشوراش میگشتم
ولی پیش شما مریضا افتادم 🚶🏼♀️🚶🏼♀️
منم بهش گفتم اینو باید از خودت بپرسی نه ما
میتونستی نیاری
اونم گفت خریت کردم