دیروز تولدم بود تایپیک زدم که شوهرم اصلا اهل احساسات نیس تبریک تولدمو تو پیام بهم داد......
خلاصه شب از خونه بابام برمیگشتیم تو راه بهش گفتم کادو هم بهم ندادی تو دلم خیلی ناراحت بودم دلم شکسته بود که خانواده خودمم که از صبح اونجا بودمم بهم تبریک نگفتن خندید گفت مهم دله منم چیزی نگفتم
رسیدیم خونه بهم گفت برو سرویس که بعدش من می خوام برم و بخوابیم آخر شب بود ساعت 11
وقتی برگشتم دیدم نیستش صدا زدم گفت بیا داخل
درو باز کردم مامان و بابام و داداشام بودن اتاق تزئین بود کیک و...خلاصه به قدری شگفت زده شدم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم اشکام همینطوری می ریخت به زور خودمو کنترل می کردم (اولین دفعه بود تو عمرم تولد این شکلی داشتم لذت واقعی سوپرایز رو چشیدم همه برنامه رو شوهرم و داداشم چیده بودن و من اصلا شک نکرده بودم خیلی احساس خوبی بود
فقط حس کردم کمبود محبت دارم شدید که با یک تولد اینجوری هیجان زده شده بودم
حس می کنم بهترین شب زندگیم بود