پسر داییم یه دختری رو میخواست داییم عجیب ناراحت بود چون دختره مطلقه بود بابچه ماهرچی میگفتیم مگه چیه دخترخوبیه واقعا هم ادمای خوبی بودن اما داییم اذیت میکرد وانقد حرف زد به دختره که اون بنده خدا به پسرداییم گفته بودبیخیال شیم ازترس ابروش پسرداییم رفت یجاپیش یه نفر دعاگرفت زبونبندبراداییم بعد۳ماه رفته بودن خواستگاری و محضری عقد کردن