صبح بلند شدیم تا دختر یازده ماهه ام داره از تب می سوزه , تبش 39بود، استامینوفن بهش دادیم و پاشورش کردیم، تبش پایین اومد به شوهرم میگم براش یه نوبت بگیر میگه چیزیش نیست(حالا خودش سرما خوردگی شدید داشته دونه دونه ما هم گرفتیم) ساعت یازده دخترم دوباره تب کرده و بی حاله بهش زنگ می زنم نوبت گرفتی می گه نه، می گم تب داره، چند دقیقه بعد زنگ زده سریع آمادش کن دکتر تا پنچ دقیقه دیگه میره، هول هولی رفتیم دکتر، من ماسک زدم بی ماسک اومد تو مطب دکتر دوتا هم سرفه کرد دکتر جعبه ماسکش رو در میاره یدونه ماسک میده بهش اونم معذرت خواهی کرد ، منم خجالت، بعد دکتر برا دخترم سرم نوشت، سوزن سرم رو که زد شروع کرد به گریه و بعد یه کوچولو آروم شد یه نگاه می کنم که جناب شوهر بی خبر می ذاره میره، حالا دختر هم سرم به دست گریه شدید، دوتا زن و شوهر هم تو اتاق بودن بچه هاشون سرم می زدند اونا اومدن کمکم ولی دختر آروم نشد منو بگی حاج و واج که چی کار کنم،شماره شوهرمو میدم به یکیشون تا براش زنگ بزنه بیاد، نمی دونم چطوری جوابشو داد که مرده بهم می گه آتیشش پر بود، حالا بچه همین طور گریه سرم داشت تموم می شد که اومد، بچه رو گرفت صورت دخترم رو که دیدم شکه شدم اینقدر گریه و اشک ریخته بود که چشمش باز نمی شد، فقط دوست داشتم برم یه جا جیغ بزنم، شما بگید کار درست با این همسر چیه 😳
"هر کسی را ملاقات میکنی درگیر نبردی است که تو هیچ چیز درباره آن نمیدانی. همیشه مهربان باش." بعد از دیدن خیلی دعوا و پرخاشها در سایت، عمیقا به این نتیجه رسیدم که خیلیها در این دسته جا میگیرند 😊
من کلا شوهرم بچم ک امپول دارا میره بیرون نمیمونه پسرم مریص بود تب داشت دکتر براش سرم نوشت اصلا نموند خودم تنهایی سرم ب دست بچه گریه میکرد من فقط ارامش میکردم شوهرم نمیتوکه ببینه امپول میزنن بچه رو منم عادت کردم موقع دکتر بردن هست ولی موقع امپول زدن فقط خودم هستم تنها عادت کردم دیگه