دختر عمه ی مامانم با بچه ی مزخرفش امروز اومدن خونه ی ما
از همون بدو ورودشون به خونه، بچش شروع کرد به سر وصدا کردن و زدن من
مامانش یه بار تذکر نداد که فقط با خنده نگاش میکرد
بعد با اسباب بازیش که یه تفنگ پلاستیکی بود چنان کوبید وسط بشقاب میوه،که از وسط تَرَک برداشت
دم رفتن هم لیوان شربتشو خالی کرد روی قالیچه
مامانم داشت سکته میکرد
این وسط مدیونید اگه فکر کنید مادرش یه بار تذکر بده
فقط چند بار آروم و با یه اخم خیلی کم اسمشو صدا زد
و ابله شروع کرد از بلاهایی که بچش تو خونه خودشون در اورده تعریف میکرد
انقدر امروز من و مامانم حرص خوردیم
اعصابم از صبح داغونه