زنش که اومد خیلی خیلی دو رو، من هنوزم که هنوز آدمی مثل این رو ندیدم!! همون اول بسم الله حامله شد
اینم بگم جشن عروسی نگرفت و پیش مادرش اینا زندگی نمیکرد مادربزرگ و پدربزرگش رو نگه میداشته قبل ازدواج، و به گفته ی خودش تو راه دانشگاه سوار ماشین بابام شده و آشنا شدن
خلاصه این اومد یه مدت خودش رو حبس میکرد و قسم میخورد نمیدونستم که این زن و بچه داره و نمیتونم برگردم پیش خونوادم، ما تو یه شهر دیگه بودیم و مارو از خونواده ی خودش مخفی نگه داشت