دوستم تنگ شده
نمیدونم چندساله خاک با چهره خندانش چه کرده♥
یه شب داشتیم باهمسرم تو خیابون میرفتیم
دیدم در خونه دوستم رو مشکی زدن به محمد گفتم ماشین رو نگه دار درِ خونه سمیرا رو مشکی زدن محمد یکم بالاتر نگه داشت
من از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت خونه دوستم
تو همین فاصله به مرگ پدربزرگش به مرگ مادربزرگش، دور از جون به مرگ پدرش حتی دور از جون به مرگ مادرش فکر کردم ولی
وقتی رو برگه روی پارچه مشکی اسم و فامیل دوستم رو دیدم انگار دنیا روی سرم خراب شد اصلا باورم نمیشد
نگاه کردم به محمد دیدم داره اشک میریزه گفتم محمد این سمیراست سمیرا مُرده و بعد پخش زمین شدم
هنور نتوستم مرگش رو باور کنم
دلم براش تنگ میشه برای روزهایی که باهم خندیدیم با هم درس خوندیم باهم دعوا کردیم
کاش میشد زودتر برم پیشش♥
https://uupload.ir/view/c0dy-720_2ka0.mp4/
https://s8.uupload.ir/files/۲۰۲۳۰۷۲۴_۱۵۳۸۴۴_gh1e.png