پنجشنبه رفتیم خونشون دختراشونم بودن خواهرشوهرم چایی آورد بعد شوهرم بهم گف پاشو تو چایی بیار منم اومدم بالا خونمون بعد پدرشوهرم و مادرشوهرم گوش شوهرمو پر کردم شوهرم تا جمعه باهام حرف نزد جمعه بازم با مادرش بگو بخند با من حرف نزد منم با مشت زدم ک زن نداری که برو با مامانت بخواب همین مونده اونم منو زد به مامانم زنگ زد ک بیا دخترتو ببر بعد بابام زنگ زد دخترمو میزنی بیا اینجا ببین چیکارت میکنم بعد یه هفته پیام داده بود ک باید خونه مامانم بگم غذا بزا باید بزاری چایی بزا باید بزاری درحالیکه مشکل ما این نبود بعد پدشوهرم به مامانبزرگم گفت میاد اینجا دست به هیچی نمیزنه درحالیکع همه کار میکنم بعد گف پسرم گف اگه آدم نشه نمیارمش به منم شوهرم گف اینکارارو نکنی طلاقت میدم دو هفتس نه زنگ نه پیام