از صبحه ک چشامو باز کردم مامانم بالا سرم بود با دست صورت کثیف ۸ صبح مجبورم کرد زنگ بزنم فلانجا برای ی امتحانم که چند روز دیگس
ارامش اعصاب برام نذاشته میشینم میگه چرا نشتستی چرا اون کار نکردی چرا فلان نکردی بخدا از صبحه داره رژه میره رو اعصاب من اونوقتی صدام کرد بیا فلان چیز ریهتم بخوریم با عصبانیت و تشر میگه برو لیوان بیار ( از صبحه ۱۰۰ بار سرم داد زده) منم قبلش پایین رفتم خسته بودم ، عصبی شدم سریع رفتم اتاق ک بیارم برم اونطرف کار داشتم هندزفریم گیر کرد ب میله لباسا یه گوشش یه داغون شد همین هفته پیش خریده بودم