همیشه میومدن میرفتن از من قایم میکردن خب آدم میفهمه دیگ یجورایی
بعد بهش گفتم موندم وقتی من هستم نمایی میگی پام درد میکنه ولی من نیستم پات درد نمیکنه با شوخی گفتم اینم یکم بهم حرف رد ک مگه من مریضم بیام و تهمت نزن کلی ناراحتم کرد
با خودم گفتم خدایا خودت رسواکن دروغشو انشالله دفعه بعد بیخبر رفتنی پاش بشکنه خیلی ناراحتم کرد وگرنه نفرین خوشم نمیاد
بعد آقا من نبودم رفت ی مجسمه بزرگ داشتم اوپن خورد دستش افتاد شکست
بعد اومده قبل من ب شوهرم گفته اینم گفته فدای سرت
بعد شوهرم بمن سپرد ب روش نیاری ها دستش خورده منم گفتم مجسمه مهم نیس همینکه ب خودشو من ثابت شد کافیه
رفتم خونش گفتم عه مادر جون مجسمه شکست فدای سرت چی شد حالا رفتی خونه ما چیزی میخواستی
آقا این ده تا رنگ شد و هزار تا بهونه و اینا
خلاصه خودشم فهمید حناش دیگ پیش من رنگی نداردددد