2789
عنوان

مادر که باشی....

3958 بازدید | 12 پست
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
متن زیبای مادرانه مادر که میشوی ، نمیدانم از کجا ، کی ، چطور اینهمه تغییر ، اینهمه صــــبر ، اینهمه عشق  پیدا می شود.... مادر که میشوی همه چیز به یکباره خودش را تمام قد به تو نشان میدهد و تو دیگر خود قبل نیستی که نیستی. تمام وجودم سرشار از خنده های بی دلیل و با دلیل تو میشود.... مادر که باشی مهربان تر می شوی: دلت حتی برای مورچه های کنار دیوار هم می لرزد. مبادا پا رویشان بگذاری. مبادا مادری منتظرشان باشد... .. مادر که باشی دل نازک تر می شوی : بادکنک  توی دستان پسرک می ترکد و او با غصه لب برمی چیند .در حالی که دندان های سفیدش دیده می شود و مردمک چشمانش می لرزد،می زند زیر گریه و...تو می خواهی دنیا نباشد... . مادر که باشی بی خیال تر می شوی: بگذارپسرک ،دیوان حافظ نازنینت را پاره کند. بگذار روی دیوار خط بکشد .بگذار تمام دستمال کاغذی ها را یکی یکی از جعبه بکشد بیرون. بگذار خوش باشد. خنده هایش را عشق است... . مادر که باشی پیرتر  می شوی،حتی اگر بیست وهشت سالت باشد. مادر که باشی بی جنبه تر می شوی : حتی!کافیست کسی به پسرک بگوید:ای جان خوشگلم... وتو فکر کنی مادر زیباترین فرشته ی گیتی هستی!کافیست پسرک 20 ماهه ات ،اتفاقی دوتا از رنگ های بازی فکری اش را درست جابیندازد وتو فکر کنی مادر زکریای رازی یا ابوریحان بیرونی هستی! مادر که باشی مدام دلت می لرزد: نگران گوشه های فرشی. نگران لبه های میز. نگران کناره ی در ودلواپس هر چیزی که شاید گیر کند به پای طفلکت وتو با صدای گریه اش نیمه جان شوی. مادر که باشی : دست پختت بهتر می شود. گاهی نمازت می شکند. گاهی غذا نمی خوری. دست ها وشانه هایت درد می گیرد. قوی تر می شوی. تکیه گاه تر می شوی و... خوشبخت تر می شوی... . وقتی مادر میشوی فارغ از همه کارهای دنیا  آدم دیگری میشوی... شبها تا صبح بیداری ولی روزها خسته نیستی… انگار خدا به تو قدرتی مضاعف داده بعد از نه ماه انتظار  به جای خستگی، پر انرژی و پرنشاطی… با هر خنده کودکت بال در می آوری و در آسمان ها پرواز میکنی… اگه بچه ات عطسه کند دنیا روی سرت خراب میشود. وقتی کسی حتی عزیزترینت به بچه ات ، کوچکترین غرولندی کند دلگیر میشوی و غصه دار… وقتی گردن میگیرد، غلت میزند، چهاردست و پا میرود، راه میرود و… از فرط خوشحالی نمیدانی چکار کنی، به همه زنگ میزنی و اطلاع میدهی و دلت میخواهد همه در شادی ات سهیم باشند… اصلا گویی خدا تو را برای دیدن چنین لحظه ای خلق کرده… وقتی میگوید مامان دیگر از خدا هیچ نمیخواهی... دنیا برایت میشود مثل بهشت… وقتی مادر میشوی دیگر نمیتوانی به اراده خودت آب بخوری، چرت بعد از ظهر بزنی، مسافرت بروی،  و حتی مریضی هم دیگر معنی ندارد… تو مادری ،  معنی کامل واژه ایثاری، تو عاشقی… بی مزد و بی منت! وقتی مادری از هیچ کس توقع نداری بگوید خسته نباشی، خدا قوت، دست مریزاد، ایول، دستت درد نکند…. ولی اگر یک نفر فقط یک نفر به تو بگوید که چقدر قدر کارهایت را میداند همه دنیایت را به پایش میریزی… وقتی مادر میشوی! بزرگ میشوی، یاد میگیری واسه خاطر بچه ات غرورت را زیر پا بگذاری … یاد میگیری سکوت کنی… به دروغ بخندی و بگویی همه چیز رو به راه است… وقتی مادر میشوی خدا به تو نگاه ویژه ای میکند و تو را تقدیس میکند و همه گناهانت را میبخشد… بهشت را به تو وعده میدهد .چه نعمتی از این با شکوه تر؟! خدایا ای مهربان تر از مادر!  طعم مادر شدن  را به تمام کسانی که آرزویش را دارند بچشان
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خدا من کی مادر مشم
بعد ازدوتا بارداری پوچ که هر دوبارهم کوتاژشدم بعد عمل هسیتروسکوپی که انجام دادم بعد کلی زجری که کشیدم آبان امسال بی بی چکم متبت شد هر روزباید امپول بزنم روزی ده تا قرص باید بخورم حالا میشه برام دعا کنی صلوات برام بفرستی نی نی ام صیحیح سالم بیاد بغلم سرنمازاتؤن برام دعا کنید ازخدا بخاید صیحیح سالم بیاد بغلم اللهم صل الله محمد وآل محمد{وعجل فرجهم} سال ۹۵                               ۹/۹/۹۹
ایشالا خدا خودش دل همه منتظرای نی نی رو شاد کنه🙏🏻🙏🏻🙏🏻
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
انشالله
بعد ازدوتا بارداری پوچ که هر دوبارهم کوتاژشدم بعد عمل هسیتروسکوپی که انجام دادم بعد کلی زجری که کشیدم آبان امسال بی بی چکم متبت شد هر روزباید امپول بزنم روزی ده تا قرص باید بخورم حالا میشه برام دعا کنی صلوات برام بفرستی نی نی ام صیحیح سالم بیاد بغلم سرنمازاتؤن برام دعا کنید ازخدا بخاید صیحیح سالم بیاد بغلم اللهم صل الله محمد وآل محمد{وعجل فرجهم} سال ۹۵                               ۹/۹/۹۹
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792