سلام دوستان
سریع میرم سر اصل مطلب
با یه نفر تو رابطه بودم که اوایل رابطه واقعا حس و حالش خوب بود و بهم ثابت کرد قصدش ازدواجه
اما چون خودم درس داشتم ازش خواستم منتظر بمونه
و کل ارتباط ما شد شبی نیم یا یک ساعت تلفنی حرف زدن و تقریبا ماهی یکی دوبارم میدیدیم همو.
کلا نزدیک ۷ ماه با هم بودیم
این یکی دوماه آخر انقد سرد شده بود که من بهش میگفتم حداقل اگر شبا شرایط صحبت نداری ( چون این اواخر فقط دو سه روز یه بار پیداش میشد اونم کوتاه و سرد ) همون سر شب به من خبر بده که بیدار نمونم تا دیروقت
اما حتی یه پیامک نمیداد
منم آدمیم که خیلی شخصیتم برام مهمه
گاهی نگرانش میشدم و خودم بهش پیام میدادم
هر دفعه یه چیز میگفت . منم قبول میکردمو تمام
اما بازم یه خبر از خودش بهم نمیداد من با اینهمه درس مجبور بودم تا دیروقت بیدار بمونم ببینم آقا کی حال کنه یه خبر بده
خلاصه که بحثم داشتیم قبلا
اونم قبول کرده بود که حداقل یه خبر از خودش بهم بده شبا.
اما بازم عملی نمیکرد و غیبش میزد
فقطو فقط وقتی حضوری میدیدمش کلی مهربون بود.
نود درصد وقتام تلفنشو جواب نمیداد و بعد که میسکال رو میدید یه بهونه میوورد
منم بهش گفتم که " نمیدونم این رفتارا تایپته یا دلیل داره فقط میدونم دارم ازت دور میشم "
توقع داشت حتی وقتی ناراحتم هم بحث نکنم و هرموقع بحثمون میشد میگف حوصله بحث ندارم و آف میشد دیگه حتی گوشیشم جواب نمیداد.
من واقعا دوسش داشتم.
هفته پیش بهش اجازه دادم بیاد جلو و رابطه رو رسمی کنه
ولی بازم رفت و گف حالش بده
تا دیشب بهش گفتم : " تو آدم رسمی کردن رابطه نبودی ، واسه همین همش دنبال بهونه ای این اواخر "
گفت کلا از ازدواج ترس داره اما تصور من غلطه راجبش و اجازه من واسه خواستگاری با حال بدی اون تو یه زمان اتفاق افتادن
الان حتی از صبح جواب تلفن نمیده که تکلیفو مشخص کنه
بنظرتون کادوهاشو پس بدم ؟
یکی از کادوهاش طلاست.
ببخشید طولانی شد.
سن هامون هم من : ۲۰
اون : ۲۷