بچها من زیاد حالم خوب نبودبیرون بودیم داشتیم وسایل جمع میکردیم که بیایم خونمون بعدش مادربزرگ مامانم وسایلش داد من منم دادم به مامانم گفتم مامان بگیر زیاد خوشم نمیاد به وسایل کسی دست بزنم حس خوبی ندارم بعدش حالا مادر بزرگ مامانم دستمو گرفت شاید مسیری که با قدم های ۲ سانتی تو یک دقیقه بشه رفت ما تو ۵ دقیقه رفتیم اصلا حوصله نداشتن هی میگفتم اه بس دیگه راه بیا تودلم بعدش داییم گرفتش منم رفتم کیفمو دادم به مامانم یکم گریه کردم مامانم گفت چیده گفتم هیچی دستامو شستم هی گفت چیه گفتم هیچی چیزی نیست تد ماشین خیلی پشیمون شدم از کارم کهبه مادربزرگ مامانم تودلم بی احترامی کردم دلم سوخت
نمیدونم دلیل گریم چی بود
بچها بنظرتون خدا می بخشه😔
خیلی پشیمونم