توروخدا بخونید وراهنماییمکنید،امشب باد و س پ س رم قرار داشتم،گفت بیادفترگفتم دفتر یوقت کسی ببینه،گفت خب توماشین حرف میزنیم،بیادم دفتر،منم تاکسی گرفتم رفتم،یه بیست دقیقه ای اونجا معطل بودم تا بیاد وبعد که اومده میگه حسابدارم اومده بذار ردش کنم بیا تو دفتر، گفتم باشه،بعد پیام داد این نمیره وتوبرو،زنگزدم کجا برم گفت برو اونطرف خیابون پیاده شو میام دنبالت،پیاده شدم یه رب دم پارک معطل بودم زنگ زدماشغال کرده و پیام داده برو خونه این حسابدار شک کرده ونمیتونمبیام، گفتم تو باید به اون جواب پس بدی وکلی چیزش گفتم واون هیچی جواب نداد،بعد از لجم گفتم چشام وباز کردی وفهمیدم رابطه ی ما ته ش فقط آبروریزی وبدبختی وازتوممنونم منو دوباره به خدا نزدیک کردی، گفت التماس دعا،خداعاقبت همه را بخیر کنه.
خدایی حق ناراحتی نداشتم😭
هیچ چیزی رو جادوییتر از زمان ندیدم، وقتی میگذره !!میگذره و چیزایی برات عادی میشه که فکر میکردی بدون اونا هیچی نیستی...