خواهر دامادمون ی خابی دیده تعریفش میکنم ببینم کسی میدونه تعبیرش چیه
خاب دیده اومدن خونمون خودش و خواهرم و دامادمون بعد گفته به خواهرم مادرت کجاس خواهرم گفته غذاهای آماده هستن منتظرم مادرم ک خواهرم زرشک و زعفران بیارن بندازم تو غذا رفتن امام رضا بعد اون گفته بود خب به خودم زنگ میزدی تا بیارم واستون چرا این همه راه رو رفتن خواهرم گفته بود خب دیگه دوس داشتن و طلبیده که برن