زنگ زدم گفتم بیا ی چی بخور دوباره بروسرکار سفره رو پهن کردم چاییم دم کردم اومد نشست گفتم میخوام امشب برم مسجد اخه باردارم باید با کسی باشم دیشب خسته بود خودش نیومد یک دفعه سرم داد زد حق نداری بری جدیدا خیلی جو صداشو گرفته قبلا داد نمیزد منم اومدم تو اتاق گفتم از اون موقع چیزی نخوردم دلم داشت ضعف میرم اینم جای تشکرته اومدم تو اتاق خودشم رفت مگع من چه حرفی زدم آخه 🥲
دیشبم بوی غذای هیئت پیچیده بود ولی شام به خانوما ندادن منم خیلی دلم خواسته چیکار کنم🥲