سلام امروز ده سال از اون روزا میگذره حالا ی دختر دارم تو بهترین دانشگاه درس خوندن و بهترین پزشک شدم دیگه خبری از سختی و بی پولی نیست تو رفاه کامل دارم زندگی میکنم اما میخام یک واقعیتی رو بگم ده سال پیش از سر اجبار با مردی ازدواج کردم که دوسش نداشتم من عاشق یکی دیگه بودم اما وقتی اون رفت مجبور شدم این راه برم این روزها وقتی دخترم ازم راجب عشق میپرسه میمونم چی بگم بازم یه دروغ بگم عاشق پدرتم تصمیم گرفتم میخام برای همیشه از اینجا برم دیگه تحمل این درد ندارم بلاخره یکجای باید تموم شه