من و دوست صمیمیم باهم میریم باشگاه زبان چند وقتی هست که یه دختره اومده (2 ماهی میشه ) از وقتی اومد خیلی افسرده و ساکت بود جو باشگاهمون خیلی صمیمیه مام تصمیم گرفتیم که باهاش دوست بشیم درخواستمونم قبول کرد بعد از اون موقع خیلی باهامون درد و دل میکنه از مشکلاتش میگه اینکه پدر مادرش فقط میذارن بیاد باشگاه بهش توجه نمیکنن باهاش دعوا میکنن و .... امروزم که باشگاه بودیم اومد گفت پدرمادرش میخوان بزور شوهرش بدن به پسرعمش که خیلیم چشم ناپاکه😔 انقد گریه کرد و اینااا...تازه ۱۴ سالشه
تازه میگفت عمش گفته من عمری ندارم زود باید عروسی پسرم و ببینم و همینطور نوم رو😔😔
کاش یاد بگیرن کودک همسری رو کنار بذارن😔
برای پدر و مادرش متاسفم😔😖
واقعا براش ناراحتم و میدونم دروغم نمیگه😔🤕