توی یه شهر خوش آب و هوا و سرسبز یه قصر زیبا مثل قصرای دیزنی داشتیم و با پدر مادرم و خواهرم اونجا زندگی میکردیم.پدرم پادشاه بود مادرم ملکه من و خواهرمم پرنسس،یه اتاق پر از لباسای قشنگ و رنگ و با رنگ داشتم،همش میرقصیدم و آواز میخوندم و پیانو میزدم.بعدم یه روز که بین گلای قصر قدم میزدم شاهزاده کشور همسایه با اسب سفیدش واسه کاری میاد قصرمون و من میبینه و یک دل نه صد دل عاشقم میشه.منم سگ محلش میکنم،اونم هی میره و میاد و برام کادو های قشنگ میاره و انقدر تلاش میکنه بالاخره مخم و میزنه و عاشقش میشم.بعد باهم تو حیاط کاخ میرقصیم و سوار تاب میشیم و قدم میزنیم بعدشم.....
از یه جایی این بی هدفی آدمو خسته میکنه من بجای اینکه منتظر کسی بشینم یا اینکه دوست داشته باشم یه پرنسس باشم ترجیح میدم خودم مستقل بشم و تک تک چیزایی که ارزشون رو دارم برای خودم بگیرم چون قطعا لذتش هم صدبرابر بیشتره