بچه ها شوهرم خیلی عالیه…خوب،مودب،سر به زیر،سرتایم میاد خونه و میره،اهل دود و دم نیست،خوش چهره و خوش لباسه،تحصیل کردست و اینو بگم که ارزوی خیلی دخترهای جوونه…
اما مشکل صد زندگی من بی اعتمادیشه….به هیچ عنوان بهم اعتماد نداره با اینکه چیزی ازم ندیده که دال بر بی اعتمادی باشه….
انقدری بی اعتماده که از ۴سال پیش یعنی بعد عروسیمون شروع کرد اموالشو زد همرو به نام مادر و خواهرش…همش ترس مهریه داشت و یکی دوبارم بهم گفته بود که اگه مهریه نبود جدا میشدم….
من دوسش دارم اما از بی اعتمادی و سردیش بعد ۵سال به ستوه اومدم و اومدم خونه پدرم…
هنوزم دوسش دارم….اما من میگم مشکلم با تو سردی و بی اعتمادیته….اون میگه مهرتو ببخش و برگرد
من میگم که مشکل من که مالی نیست میگی ببخش….از وقتی دو ماه اومدم دنبالم نیومده
و وقتی پدرم صحبت کرد و بابت مهریه توافق کردیم خیلی خوشحال شد…
اینم بگم که از لحاظ ظاهری و قیافه خیلی بهم می اومدیم…دلم داره میترکه….خانوادم میگن که به پدرت گفته که من بعد عروسی نمیخواستمش و می خواستم تموم کنم اما دلم براش سوخت….وقتی این حرف رو شنیدم از ته قلبم سوختم که همچین تفکری در موردم داشته….
میشه چیزی بگید که اروم بشم و منطقی به نظر بیاد!!!