دیروز خالم اومد خونمون بعد پرسید خواب بودی منم نیم ساعت تازه بیدار شدم چشم خواب آلود بود گفتم نه
گفت آخه چشات اینطوریه و با صورتش حالت صورتمو نشون داد
من گفت وا و ناراحت شد و با دست چپ دست داد بهم
وسط حرفاشم درباره چادر ک صحبت می کردیم می گفت فلانی بالاخره یه روز از همین چادر بیشتر متنفر میشه و...
در حالیکه من چادریم و همیشه ام احترامشونو نگه می دارم نکرد منو استثنا کنه
الان ذهنم مشغوله
یعنی اولش ادامو در آورد؟ من بد گفتم اگه ناراحت شده چطور از دلش در بیارم