سلام بچه ها من اومدم شهر مامانم اینا
کنار خونواده مادریم
بعد من زمستون یه تتو خیلی کوچیک زدم رو دستم
بعد الان خونواده مادریم دیدن و ما سال به سال اینارو میبینیم
بعد امشب با یکی از دختر داییام نشسته بودیم حرف تتو بود و ازم داشت میپرسید
یکی از پسرداییام اون طرف نشسته بود داداش این نه بچه اون یکی داییم
برگشت به این دختر داییم گفت آنا یاد نگیریااا نگاه کن ولی یاد نگیر
هنگ کردم
امشبم مهمونی بود الانم یه جوری باهام رفتار میکنن انگار یه کار بدی کردم چه خلافی کردم چقدر دختر خرابی ام..
خیلی ناراحت شدم خیلی