مادرشوهرم با ما اومده شهر دیگه ای دکتر منم باهاش قهرم بعد این خون به جگرمون کرد همه ش گریه میکنه خودش میزنه به بیهوشی (چون برادرشوهرم میخواد زنشو طلاق بده یکی دیگه رو بگیره)بهش گفتم بزار زود کارمون تموم بشه میبینی که از گرما نابود شدیم برگشت به شوهرم گفت تو هم پاتو گذاشتی تو گ@ه بهم گفت این ناخنات عین شمشیره یکم شخصیت داشته باش من جوابشو ندادم اینقد غر میزنه شوهرم تمرکز نداره میخواستیم تصادف کنیم بعدش صد جا ما بردیمش برای ناهار خوردن میگفت نه برید یجای دیگه خوشم نمیاد از این قشنگ من امروز ذوب شدم از گرما ساعت پنج هم نوبت داره همه ش میگه نمیمونم بریم میخواد التماسش کنی بمون ببریمت دکتر