این روزا حساسم و زود رنج و عصبی ،کلافه ام از دست خودم و زمین و زمان نمیدونم چمه ... دلم میگیره و به این مفتیام باز نمیشه ؛ یاد ۶-۷سال پیش مییوفتم ، تابستون و حال و هوایی که داشتم ، دانشگاه و ترم تابستون و آخر هفته های خوب درکنار نامزدم !
احساس میکنم دارم دیر میشم از اپن روزهای با حال و هوای سرمستی جوونی دارم فاصله میگیرم و تنها شدم و محدود به خانواده و کار های بچه داری و شوهر داری. الان داشتم گروه تلگرام دوره دانشجویی کارشناسیم رونگاه میکردم ، فقط منو چند نفر دیگه از یه جمع سی نفره عضو بودیم ، پیاهارو نگاه کردم و یاد رپزگاری افتادم که دیگه هیچوقت بر نمیگرده 😔
چرا دنیا اینجوره آدم قدر لحظه های خوب زندگی رونمیدونه و راحت از کنارش رد میشه و بعدا افسوس میخوره !
حالم گرفته اس امشب ، احساس کسی رو دارم که دست و با طناب بستن و پاهاش توی پیت سیمان خشک شده فقط دهنمباره که اونم فقط در حال نق زدن و شکایت کردنه ، احساس میکنم اطرافیانم به فکر حال دل من نیستن اصلا اینهمه وقت تو خونه موندن من برای کسی اهمیتی نداره ، اونا برنامه های خودشون رو دارن، سرگرم و به راحتی اوقات خوششون رو میگذرونن...
خدایا این دلی که گرفته رو خودت بازش کن ، شادش کن !
الحمد# علی کل حال
# ۲۲-تیر -۱۴۰۲