اول ک خیلی بچه بودم بدنم ب طرز فجیعی سوخت
سال بعد چشام ضعیف شد
دوسال بعد پدرم بخاطر دعوا و سرصدا منو دختر عموهام ک فقط6/7سالمون بود لحاف رو از رو کمد انداخت روم معتاده... هرچی بش بگم کم گفتم سه تا از دندونام کنده شد الان دوتاش خیلی بزرگ و خرگوشی یکیش هم پشتشونه کلا
بعد ب خاطر پشت لبم مسخرم میکردن
کــ. ـل اعتماد ب نفسم داغون شد
تو خونه نمیتونم لباسی ک میخام بپوشم نمیتونم راحت دراز بکشم نمیتونم پتو نندازم رو خودم ک مبادا اسکار سوختگیم ک برامدست زیر لباسم مشخص شه
نمیتونم بخندم ک دندونامو مسخره نکنن
هر شب گریه هرشب ناامیدی چشام پر شد از رگ خونی
از 12سالگی افسرده شدم
از بس خودمو با دیگران مقایسع کردم دیوونه شدم روانی شدم
بخاطر سوختگی رگ اعصابم اسیب دید درکم نمیکنن ک تقصیر من نیس میگن چرا بد اخلاقی چرا عصبانی چرا نمیفهمن من دوس دارم بمیرم دوس دارم مث بقیه راحت باشم تو خونه دوس دارم بخندم از بس فکر و خیال کردم از بس خودمو سرزنش کردم از بس غصه خانواده و بی پولیو کشیدم از بس حسرت خوردم شدم پوست استخون
کاش ادم یکیو داشته باشه درداشو بهش بگه
ن میشه با خانواده حرف زد ن خواهر دارم ن رفیقام ب درد میخورن ن دخترای فامیل