بچه ها من با خاله کوچیکم خیلی صمیمی ام با اینکه دوازده سال از من بزرگتره؛ ی خاله دگ دارم جادوگره / هر موقع من میرم خونه خاله کوچیکم میخابم کلی طومار پیام و گله که تو چرا دختر منم نمیگی چه رازی دارین فلان ابنا(دخترش ۳سال از من کوچیک تره من ی زمان باهاش خیلی خوب بودم ولی تا اینکه ۲سالونیم پیش تو مرگ وار ترین روز زندگیم که توقع داشتم پیشم باشه نبود و کلی حرف هم بارم کرد؛بعد از اون هم گفتم فامیلیم بازم باهاش اوکی شدم ولی دلم باهاش نبود و رفتاراش واقعا ازارم میداد؛)کلا قیدشو زذم باز خالم اومد مارو اشتی داد ک میگف ببین دل دختر من پاکه فلانه…الان من با خاله کوچیکم حتی یبارم بیرون نرفتیم دوتایی برگشته میگه این خالت خیلی اصرار داره با ندا (دخترخالم)صمیمی شیم؛بیا ی اکیپ شیم..حالا من بارها ب خاله کوچبکم گفتم من ارش خوشم نمیاد توروخدا منو مجبور نکن جایی ک دلم نبس برم…بعد گف اوکی عزیزم هرچی ت بگی/تا امروز ک یکهو زنگ زد گف بیا بریم دگ فردا ول کن کذشته هارو ک باهات چیکار کرده من اصلا موندم گفتم اوکی سری هم فط کرد بعد بهش پیامک دادم ک خاله فقط ب خاطر شما میاما چون برام عذابه این بیرون بعدم گفتم جایی ک پاش باز بشه میشه دفعات بعد هم ک دگ من نیستم/ حتی جواببم نداد:/ بعد الان گپ زده بین منو ندا و خودش ک فزدا ساعت چند بریم:/ خیلیییییی بهم برخورد انگار من اینجا شغلمم براش؛ ینی حاضر شد منو ناراحت کنه رفیق صمیمیشم ولی اونونکنه/ بنطرتون چیکار کنم اصلا دوست ندارم برم😭