شوهرم گفت بیا بریم کوه اون بالا برات یعک املتی بپزم. با بدبختی و به امید املت رفتم بالا. رسیدیم و تکیه دادم به یه سنگ. بوی گوجه و زعفرون با یه باد خنکی میخورد به صورتم. با خودم میگفتم ببین زندگی همینه. بعد هر سختی، مزهی راحتی رو میچشی... که شوهرم گفت تخممرغها رو جا گذاشتم😐😑