دخترداییم یه نوه خاله داره همسن منه
بعد چندسال دوبار منو دید رفت به دختر داییم تعریف کرد
چندروز پیشم به دختر داییم زنگ زد گفت دنبتل دوست دخترم گسیو میشناسی بگو
دخترداییمم زنگ زد با کلی ذوق و شوق تعریف کرد ک اره میخوام معرفیت کنم تا اخر خفنه بهش میگم
دختر داییمم جمعه داره میره مسافرت امروز زنگ زدم بهش گفتم چیشد گفتی گفت نه بخدا یادم رفت و فلان از سرش باز کرد
حس میکنم دختر داییم به زنداییم گفته ک میخوام اینکارو کنم اونم گفته نه
اخرش نمیدونم چی میشه منم از پسره خوشم پیاد خانوادشو دیدم ازم استقبال کردن
اما این زنداییم مطمئنم نمیزاره اتفاقی بیفته
پسره هم از هیناس ک به دهن ماملنش نگا میکنه چی میگه